ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
72
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
آمد و با رتبيل ملك ترك ، جنگ در پيوست اين رتبيل بعد از آن نخستين كه كشته شده بود به پادشاهى رسيده بود و مسلمانان از او بيمناك بودند . رتبيل خواستار صلح بود و هزار هزار ( درهم ) با هدايا و بردگان بفرستاد ولى عبد اللّه بن خالد از قبول آنها سر بر تافت و بيش از آن طلبيد . پس رتبيل از آن سرزمين برفت تا عبد اللّه بن خالد به درون آمد . رتبيل در درهها و تنگناها راه بر او بگرفت و چنان شد كه عبد اللّه خواستار آن شد كه صلح كند و لشكر بيرون برد . رتبيل به سيصد هزار ( درهم ) صلح كرد و از او پيمان گرفت كه ديگر بدان نواحى به جنگ نيايد . او نيز همه را بپذيرفت . چون خبر به عبد الملك رسيد ، او را عزل كرد . حكومت حجاج بر عراق عبد الملك در سال 75 حكومت بصره و كوفه را به حجاج بن يوسف داد . او در مدينه بود كه فرمان حكومت را برايش فرستاد و گفت كه به عراق رود . حجاج نيز با دوازده تن ديگر كه همه بر اشتران تيز رفتار نشسته بودند ، روانهء عراق شد . در ماه رمضان به كوفه درآمد . بشر بن مروان ، مهلب را به نبرد با خوارج فرستاده بود . حجاج به مسجد شد و از منبر بالا رفت و مردم را به مسجد فرا خواند . مردم پنداشتند كه او يكى از خوارج است از اين رو آهنگ مسجد كردند . محمد بن عمير [ 1 ] سنگهايى آماده كرده بود كه به سوى او اندازد . چون حجاج لب به سخن گشود بىآن كه خود آگاه باشد سنگها از دستش بيفتاد . حجاج صورت خود را كه تا آن هنگام بسته بود ، گشود و آن خطبهء معروف خود را آغاز كرد . كه بهترين وجه آن را ، مبرد در الكامل آورده است . در آن خطبه مردم كوفه را بيم داده و آنان را از اين كه به سپاه مهلب نپيوندند ، سخت تهديد كرده است . پس از منبر فرود آمد . مردم گردش را گرفتند تا عطاى خود بستانند و به سپاه مهلب پيوندند . عمير بن ضابى برخاست و گفت : من پيرمردى بيمارم و اين پسرم از من نيرومندتر است . حجاج گفت : او براى ما بهتر از تو است . سپس پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : عمير بن ضابى . گفت : تو همانى كه در خانهء عثمان ، با عثمان جنگيدى ؟ گفت : آرى . گفت : اى دشمن خدا ، چه چيز تو را بدين كار واداشت ؟ گفت : پدرم را كه مردى سالخورده بود ، به زندان افكنده بود . حجاج گفت : من دوست ندارم كه تو زنده باشى صلاح مردم كوفه و بصره در كشته شدن تو است . پس فرمان داد تا او را كشتند و اموالش را غارت كردند . و گويند كه عنبسة بن سعيد بن العاص حجاج را به كشتن او تشويق كرد هنگامى كه عمير نزد او آمد . آنگاه حجاج گفت تا منادى ندا كند كه اى مردم آگاه باشيد چون عمير بن ضابى پس از سه روز نزد ما آمد و حال آن كه نداى ما را شنيده بود ، ما نيز فرمان قتلش را داديم . و هر كس
--> [ ( 1 ) ] عمير بن ضابى البرجمى .